(۱) بم است که سودایت دیوانه کند ما را
در شهر به بدنامی افسانه کند ما را
(۲) بهرِ تو ز عقل و دین بیگانه شدم آرے
ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را
(۳) در هجر چنان گمم ناچیز که گر خواهد
زلفت به سرِ یک مو در شانه کند ما را
(۴) زان سلسلهٔ گیسو منشورِ نجاتم ده
زان پیش که زنجیرت دیوانه کند ما را
(۵) زینگونه ضعیف ار من در زلفِ تو آویزم
مشاطه بجایِ مو در شانه کند ما را
(۶) من مےزدهٔ دوشم شاید که خیالِ تو
امروز یک ساغر مستانه کند ما را
(۷) چون شمعِ بُتان گشتی پیش آی که تا خسرو
بر آتشِ رویِ تو پروانه کند ما را